محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
973
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
يزيد ايشان را نيز اجابت كرد . پس همچنين ديگر لشكر همى آمدند و بيعت همى كردند . و نيمهء جمادى الآخر را ، شب آدينه بيعت نهادند . و تابستان بود و به دمشق اندر به تابستان كس نبود از گرما و از بيم بيماريها ، و همه به ديهها و به روستاها بيرون باشند . وليد از دمشق بيرون بود به دهى بر سه روزه از دمشق . و بر دمشق عبد الملك بن محمّد بن الحجّاج را امير كرده بود ، و همه سپاه با وليد آنجا بيرون بودند . و يزيد نيز آنجا بود ، و اين بيعت آنجا بدان ده بود . و عبد الملك نيز از شهر به دهى رفته بود و شهر به پسر سپرده بود . و هر روز بيعت يزيد بيشتر مىشد ، و وليد بر دل مردمان دشمنتر همى شد . پس چون يزيد دانست كه بيعتيان او انبوه شدند با ايشان بر آن نهاد كه به دمشق شود ، هر كه به بيعت او اندر است آدينه را به دمشق باشند . پس يزيد آن شب آهنگ دمشق كرد و از بيعتيان با او دوازده تن رفته بودند . چون به در دمشق رسيدند دويست تن شده بودند ، و هم به شب اندر به سراى سلطان آمد . و در سراى بسته بود و پاسبانان را آواز كردند كه در بگشاييد كه ما رسولان عبد الملك بن محمّد بن حجّاجايم سوى پسرش . در بگشادند و يزيد به سراى اندر شد . پسر عبد الملك را ببست ، و سراى و زندان و شهر بگرفت . و هم به شب اندر مردمان بر يزيد گرد آمدند . بامداد را هزار و پانصد تن شده بودند . پس يزيد مردى را از ياران خويش كه او را عبد الرّحمن بن مصاد گفتندى با دويست مرد سوى عبد الملك بن محمّد ابن الحجّاج فرستاد . و او به دهى بود بر نيم فرسنگى از شهر نام آن ده قطن بود ، و او را به كوشك اندر بگرفتند . و با او بس كسى نبود ، پس او را بند كردند و كوشك او را غارت كردند . و با او شست هزار دينار بود به خزينه اندر ، او را با آن دينار به سوى يزيد آوردند . و ديگر روز سپاه با يزيد گرد همى آمدند . پس خبر به وليد رسيد كه يزيد به دمشق بيرون آمد . [ ابا ] محمّد بن عبد الله بن يزيد بن معاويه را با سپاه بيرون كرد و به دمشق فرستاد . و به در دمشق هر دو به يك ديگر رسيدند . عبد الرّحمن [ ابا ] محمّد را به بيعت يزيد خواند ، و او را خواسته و ولايت وعده كرد . [ ابا ] محمد اجابت كرد و به دمشق اندر آمد و با يزيد بيعت